بخشی از رمان ...
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 2:36
نگذاشت حرفم تمام شود ای بابا چقدر تعارفی هستی لیا جون ، و بعد بلند پیمان را صداد زد آقا پیمان ، کجایی پسرم نمیدانسم در آن لحظه چه بگویم ، ماتم را از چهره ام میخواند ، صدایم را صاف کردم پیمان رفته ماموریت خانم اعتمادی ، منم شامم رو خوردم ممنون با اجا
گذرا !...
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 2:36
روزها میگذرد بی آنکه اندکی برای گذشتن تعلل کند !... ثانیه های ناچیز ، دقیقه های کوتاه و عقربه هایی که بی پروا خود را در آغوش میگرند و دوباره و بارها و بارها وصال ... شبی که روز میشود ، امید میبخشد و روزی که شب میشود ، آرام می گیرد ... و تو تنها میان این همه گذشتن منتظر خواهی ماند !... راستی ، امروز ...
نمیدانی؟
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 2:36
بی پناه ، بی تو و شاید به دور از غصه ی روزمره گی ... در تلاطم احساسی که خودت هم نمیدانی ... کلافه ای؟! خسته ای ؟! نمی دانی!... از چه و از که ؟! نمیدانی!... چیزی درونت غوغا میکند فریاد میکشد و و..و و ... باز هم نمیدانی!... دلتنگی نمیدانی!... بیزاری ن
ترانه
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 2:36
خاطره بازی ! ... من هنوز خاطره دارم با یه قلب پر احساس با یه قلبی که نشسته لب ایوون به تماشات من هنوز خاطره دارم با تبسم نگاهت یه نگاه به ساعت تو که گرفتم واسه یلدات من هنوز خاطره دارم با قدم زدن کنارت با ترانه ای که هر روز گوش میدم به یادگارت من هنو
ترانه لری
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 2:36
پدر... به چشمونت قسم دل تنگه تنگه دلم هی پی چشای تو میگرده به چشمونت قسم دل بیقرارم دلم پر میزنه سیت کسی و کارم دلم پر میزنه سی چال تشنیت دلم پر میزنه سی جمه آبیت هنو باور ندارم که تو نیسی تو ایچه تو ور ایما نشسی تو بوعه م بیی پ سی چی رتی نگتی
کجا رفتی ؟!...
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 2:36
خانه ویران شده است عشق بی تاب و کبوتر بی بال کجا رفتی ای بال و پر روزهای خستگی کجا رفتی ... خانه ت آباد؟! ... نه. خانه ت آوار ... ...................................................................................................................................................... داغ عزیز دیدن خیلی ...