حالم گرفته ست ... امروز یه عملکرد بد داشتم خیلی بد...آبگوشت مهرانا رو آماده کردم و گذاشتم روی کابینت تا سرد بشه و مشغول شستن سبزی خوردن شدم ... که متاسفانه دست مهرانا به کاسه آبگوشت رسید و آب آبگوشت سرازیر شد روی صورت و لباس بچه م ... خیلی بد بود خیلی بد ...خدا خیلی بهم رحم کرد خیلی... خدایا شکرت ...هزار بار شکرت کهه بچه چیزیش نشد و آبگوشت هم یه کمی سرد شده بود ... واقعا حس بدی بود...یه لحظه ته دلم خالی شد...
بدتر از اینا هم از بیخود شدنم بود...بچه ای که ترسیده بود و داغی آبگوشت رو روی لباس و صورتش حس کرده بود و داشت گریه میکرد و فقط و فقط دعوا کردم... لعنت به من... حتی بغلش نکردم و سرش داد میزدم ... من خیلی بدم خیلی بد... خوب بود همسر اونجا بود و اومد آرومش کرد ... حالم از خودم به هم خورد... خیلی ضعیف عمل کردم ....من که قرار بود مادر قدرتمندی باشم..چرا ؟ چرااااااا؟... شک شده بودم ... اگه داغی اولشو داشت..وای..وای..واااای...
بعد چند لحظه بغلش کردم و با این که آروم شده اما باز تو بغلم شروع کرد به گریه کردن... حمایت منو میخواست اون لحظه ... ولی ممن چکار کردم ؟! پامو گذاشتم جایی که نباید و غرغر کردم و بچه رو از خودم روندم...این مصاحبه لعنتی هم تموم نمیشه خلاص شم از استرسش... کنکور دکتری هم خوب نبود... گاهی اوقات دلم برای مهرانا کباب میشه ...از وقتی به دنیا اومده همش کتاب و درس و دفاع پایان نامه و...
باید چند تا کتاب درباره بچه ها و فرزند داری بخونم ...خیلی نیاز دارم خیلی...اگه کسی میدونه معرفی کنه لطفا...
*** عادت ندارم خاطرات بدمو اینجا یا هر جای دیگه ثبت کنم حتی از ذهنمم پاکشون میکنم چون معتقدم با هر با خوندن و فلش بد بازم حالت بد میشه و بی فایده ست...اما اینو اینجا نوشتم تا به خودم قول بدم که من باید مادر قدرتمندی باشم...هر وقت خواستم منحرف بشم یاد این نوشته و حس و حال الانم بشم و دیگه سر بچه ای که هنوز دو سالشم نشده داد نزنم..هر چقدر شلوغ کار...هر چقدر شلوغ کار...
خدایا منو ببخش از بهترین هدیه ای که تا الان بهم دادی خوب مراقبت نمیکنم ولی قول میده بهتر شم ...لطفا لطفا لطفا مثل همیشه حامی و کمکم باش...دوستت دارم بی نهایت
کجا رفتی ؟!......ما را در سایت کجا رفتی ؟!... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 138